روایت محرم
چرا میان اینهمه قاری و موذن و نمازگزار,علی اکبر اذان بگوید؟ چه رابطه ای بود میان او و علی اکبر در این اذان؟چه حسی را طلب می کرد از اذان گفتن علی اکبر؟ من که این لحن و رابطه را هیچ نفهمیدم.
گفتم شاید امام می خواهد خاطره ی حضور رسول الله را تجدید کند؟شاید امام می خواهد اعتلای هماره اسلام را در قامت علی اکبرش ببیند.شاید امام می خواهد این روشن ترین نشانه ی جدش را به رخ خلایق بکشد.شاید امام می خواهد آخرین اذان این دنیا را از زبان محبوب ترین عزیزش بشنود.شاید امام می خواهد...
من چه می فهمم! من چگونه می توانم بفهمم که وقتی علی اکبرنگاه در نگاه پدر,فریاد الله اکبر سر می دهد,از چه حکایت می کند.من چگونه می توانم بفهمم که این دو با نگاه از هم چه می ستانند و به هم چه می دهند.
اما...اما کاش بودی به وقت لباس رزم پوشاندن علی . داماد را این طور به حجله نمی فرستند که امام علی اکبر را مهیای میدان می کرد.با چه وسواسی هدیه اش را برای خدا آذین می بست
صحابی همه رفته بودند. یک به یک آمده بودند, اذن جهاد گرفته بودند و رفته بودند. امام, خود مهیای میدان شده بود,اهل بیت و بنی هاشم, پروانه وار گردش حلقه زده بودند و هر یک به لحن و تعبیر و بیانی,جان خویش را سد راه او کرده بودن و او را از رفتن باز داشته بودند. اما او نزدیکترین محبوبترین و دوست داشتنی ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود.شاید اندیشیده بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند .
شاید فکر کرده بود که تا وقتی پسر هست چرا برادرزاده؟ چرا خواهرزاده؟ تا وقتی هنوز حسین فرزند دارد,چرا فرزند حسن؟ چرا فرزند عباس؟چرا فرزند زینب! و شاید این کلام علی اکبر دلش را آتش زده بود که:یا ابة لاابقانی الله بعدک طرفه عین
پدرجان! خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم زدنی زنده نگذارد.پدر جان!دنیای من آنی پس از تو دوام دارد! چشمهای من,جهان را پس از تو نبیند.
در اینجا باز من رابطه ی میان این دو را گم کردم.کلام قربانی را پسر به پدر می گفت اما نگاه طواف آمیز را پدر به پسر می کرد.علی اکبر بوسه ی لبهایش را به دست پدر می سپرد و حسین اما سرتاپای پسر را با نگاه غرق بوسه می کرد.
اهل خیام که فهمیدند علی اکبر, پروانه رفتن گرفته است.ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند.کاش می بودی لیلا!اما...امانه...
چه خوب شد که نبودی لیلا! تو کجا زهره ی به میدان فرستادن پسر داشتی؟ پسر... چه می گویم علی اکبر! انگار کن تمام جوانهای عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند. انگار کن تمامی سروهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند. انگار کن خدا در یک قامت, قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع.
سکینه آمده بود و دستهایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقیه گرد کفشهای برادر را می سترد. عباس, عباس انگار قرآن پیدا کرده بود. علی را نوازش نمی کرد, ستایش می کرد. علی را نمی بوسید, می پرستید. جانش را سر دست گرفته بود و پروانه وار گرد او می گشت.
من گفتم هم الان است که عباس بر علی اکبر سجده کند. چه دنیایی بود میان اینها..... ....است!؟فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت.پیش از این هرگاه زنان و دختران خیام بی تابی می کردند,امام ,علی اکبر را به تسلی و آرامش می فرستاد,اما اکنون خود تسلی و آرامش بود که از میان می رفت.اکنون که را به تسلای که می فرستاد؟با دست و دل مجروح,کدام مرهم بر زخم می گذاشت؟
زینب و دیگر دختران و زنان حرم,مانع بودند برای به میدان رفتن علی.یکی کمر بندش را گرفته بود,یکی به ردایش آویخته بود,یکی دست در گردنش انداخته بود,یکی پاهایش را در بغل گرفته بود و او با اینهمه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و کمر و شانه و دل,چگونه می توانست راهی میدان شود!؟
این بود که حسین,کار را با یک کلام یک سره کرد و آب پاکی را بر دستهای لرزان زینب و دیگران ریخت
-رهایش کنید عزیزانم!که او آمیخته با خدا شده است.به مقام فنا رسیده است و به امتزاج با پروردگار خویش درآمده است.از هم الان او را کشته ی عشق خدا ببینید.او را پرپر شده,به خون آغشته,زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته بدانید
او این را گفت و دستهای لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صیهه زینب به آسمان رفت و دلها شکسته شد و رویها خراشیده شد و مویها پریشان و چشمها گریان و جانها آشفته و نگاهها حیران
اما نمی دانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی می کرد,هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده و به حق پیوسته ببیند؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او کمربند ((ادیم))به یادگار مانده از پیامبر را بر کمر فرزند,محکم می کرد به وضوح کمر خودش را انحنا برمی داشت؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او مغز فولادی را بر سر او می نهاد و محاسن و گیسوان او را مرتب می کرد,محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی می نشست؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او شمشیر مصری را بر اندام استوار پسر حمایل می کرد,چهر ستون بدنش می لرزید؟اگر چنین بود,پس چرا وقتی او رکاب گرفت برای پسر و پسر دست بر شانه ی او گذاشت برای سوار شدن بر من,چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟چرا زانوهایش خم شد و چرا از من کمک گرفت برای ایستادن؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که به هم توان می بخشیدند و از هم توان می زدودند؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که دل به هم می دادند و از هم دل می ربودند؟